ستایش نازنین من روز به روز بزرگتر می شود
روزهای خوب با هم بودن- البته توام با سختی های بچه داری!!- می گذرند و انقدر خاطراتش خاص و زیباست که تعریف کردنشون از قشنگی شون کم می کنه..
دخترم
تو همه ی دنیای منی...
ستایش نازنین من روز به روز بزرگتر می شود
روزهای خوب با هم بودن- البته توام با سختی های بچه داری!!- می گذرند و انقدر خاطراتش خاص و زیباست که تعریف کردنشون از قشنگی شون کم می کنه..
دخترم
تو همه ی دنیای منی...
ستایش نازنینم؛ تو یک ساله شدی! دقیقاً یک سال پیش در چنین روزی بود که چشمهای نازنینت را به این جهان گشودی. آن زمان هنوز همه چیز را درست نمی دیدی ولی من آن نگاه عمیق و زیبایی را که در اولین چشم گشودنت به چشمان من هدیه کردی هرگز فراموش نخواهم کرد. پارسال در این شب عزیز من خسته ولی پر از غرور و افتخار؛ تبریک و تحنیت اطرافیان را برای آمدنت جواب می دادم و تو آرام و معصوم در آغوشم خوابیده بودی...
حالا یک سال از این آمدنِ پر از برکت دختر نازم گذشته است. در این یک سال اکثر لحظات زندگی ام را با تو بوده ام. تا به حال هیچ کسی در زندگی ام نبوده که این همه با او بوده باشم!!!
تو از وقتی که آمدی انگار همه جا را نورانی کردی؛ قلب من و پدرت را، خانه مان را،خانواده پدرت و خانواده من را؛ همه جا را پر از شور و شوق و شادی کردی... توی فامیل به این بزرگی نقل مجلس از زمان آمدنت همیشه تو بودی و شیرینی های وجودت همه را غرق سرور کرده است.
حالا دوباره 21 شهریور فرا رسید و سالروز تولد من و تو آمد... چقدر تو به من نزدیکی عزیزکم؛ که حتی روز تولد مرا به آمدن به این دنیا انتخاب کردی...
در شب تولدت صمیمانه ترین و عاشقانه ترین سپاسها برای همسر عزیز و نازنینم، علی رضا،که با مهمانی سورپریز و کادوهای سورپریز ترش قلبم را حسابی شاد کرد، هرچند اگر هیچ کدام اینها هم نبود باز هم به اندازه ی بی اندازه دوستش می داشتم... در شب تولدت همگی دور هم جمع شدیم و حسابی این وقت مبارک را جشن گرفتیم. ساعت 8:47 روز بیست و یکم شهریور ماه...
و خیلی خیلی ممنونم از دوستان خوب و با معرفتم که هرچند من برایشان دوست خوبی نیستم آنها به فکر من و دخترم بودند و با تبریک تولد خوشحالم کردند: فاطمه عزیز؛ مهسای خوبم، سمیه مهربون، بهار که از استرالیا زنگ می زد؛ سحرعزیزم؛ فرناز عزیز و غزاله عزیزم و خواهر گل و ناز و عشقم نرگس که از ونکوور با اون همه شور و حال زنگ زد و همیشه وقتی ایران بود من را شرمنده مهربانی هایش می کرد. و مهسای خوش قلب و مهربونم که اگر کمکهای او نبود مهمانی سولفلیز کنان برگزار نمی شد و اصولاً روزهایم بدون او تعریفی ندارد و همین طور سام نازنین و دوست داشتنی خودم. و یک عالمه تشکر و تشکر و تشکر از پدر و مادر مهربان علی و مریم و مینا و محمد و مهکامه(اساساً) و مجتبی عزیز که قد تمام دنیا دوستشون دارم و آنها برایم باارزش ترین گنجینه ای هستند که با هیچ چیزی مقایسه نمی شود...
خدایا بابت این همه نیکویی که عطا کرده ای شکر
دلم میخواد یادم بمونه
وقتی چِشمت به یه بچه ای می افته تو پوست خودت نمی گنجی و اونقدر از خودت هیجان نشون می دی که همه رو به وجد می آری. اگه به خودت باشه می ری به طرف بچه هه و اگه بزرگترا بذارن بغلش می کنی... حتی وقتی توی صفحه تلویزیون بچه می بینی جیغ می کشی و محو تماشا می شی.
عاشق موبایل و کنترل و لپ تاپی و اگه مثلا موبایل یه غریبه رو دلت بخواد و ما بخواهیم با دادن گوشی های خودمون گولت بزنیم گوشی ما رو پرت می کنی یه طرف و برای گرفتن گوشی همون بنده خدا خونه رو میذاری رو سرت!!!
اصولا میونه ات با آقایون خوب نیست. پدر بزرگها تو خیلی دوست داری ولی ترجیح میدی نری بغلشون. وقتی توی بغل کس دیگه ای هستی بهشون لبخند میزنی ولی اگه بیان طرفت و بخوان بگیرنت به طرز خیلی ماهرانه ای خودتو میزنی به اون راه!!!! یه طوری رفتار می کنی انگار اصلا پدر بزرگتو نمی بینی. در کمال احترام پیشنهادشو برای بغل کردنت رد می کنی!
دلم می خواد یادم بمونه چقدر بامزه ای. چطوری داخل کشوهای آشپرخونه و اتاقها رو بیرون می ریزی. چطوری با خودت حرف می زنی: دقه دگه دقه دقه. دددد......چطوری یه چیزی رو دزدکی توی لپت فرو می کنی و وقتی ما میفهمیم چنان دهنتو سفت می بندی که اصلا نشه اون چیزو از توش در آورد.
دلم میخواد یادم بمونه چطوری با احتیاط از پله ها پایین میری. چطوری یاد گرفته ای از تخت ما بیای پایین. چطوری شبها توی خواب قلت می زنی و گاهی اوقات یکی دو متر از من دور می شی.... دو سه شبه مجبور شدیم به خاطر این همه حرکات آکرباتیکت توی خواب سه تایی روی زمین بخوابیم!!!
دلم میخواد یادم بمونه که خیلی دوست نداری توی روروئک باشی اما وقتی از توش میارمت بیرون دستتو ازش می گیری و راه می ری یا گاهی می خوای با کله بپری وسطش...
دلم می خواد یادم بمونه اون شب توی شهربازی کنار نمایشگاه قرآن از اسب پایین نمی اومدی .
دلم می خواد یادم بمونه که چقدر به خاله نرگست وابسته شده ای و در هر حالی که باشی به اون لبخند می زنی و خودتو پرتاب می کنی توی بغلش... فقط نمی دونم بعد از رفتن خاله نرگس من با این همه انسی که بهش گرفته ای چی کار کنم...
دختر نازنینم از بودن کنار تو لذت می برم. خدا حافظ و نگهدارت باشه عزیزکم.

بالاخره لپ تاپم درست شد و من تونستم عکسی از ستایش بذارم...


من از همان اول عاشق شیشه شیر و کالسکه و بوی پودر بچه بودم...
عاشق چین و چروکهای دست و گردن بچه ها...
عاشق بوی شیر بالا آورده نوزاد...
دلم می خواست بنشینم و پرچونگی های بچه ای را که دلش جلب توجه می خواهد را گوش بدهم..
دلم می خواست خر بشوم و به بچه ها سواری بدهم...
دلم می خواست آغوش گرم بچه ها را حس کنم...
این روزهای طلایی را شکر... خدایا کمکم کن مامان خوبی باشم
یک زمان بود که وقتی ستایش برای اولین بار دستهای خودش را میدید و آنها را با شگفتی در هوا میچرخاند و با تعجب نگاهشان میکرد، من و علی مثل اسفند روی آتش از جا میپریدیم تا دوربین را بیاوریم و از این لحظهی زیبا و منحصر به فرد فیلم بگیریم و با آب و تاب برای همه تعریف کنیم...
کم کم یاد گرفت روی زمین نیم چرخ بزند، بعدش هم همانطور درمانده روی زمین میماند و نمیتوانست خودش را برگرداند و آنقدر نق میزد تا کسی به دادش برسد...
برای اولین بار اواخر پنج ماهگی بود که وقتی از بغل دیگران خودش را با اشتیاق توی آغوش من میانداخت غرق لذت و غرور میشدم.
حالا که هفت ماهگی ش تمام شده و رفته توی ماه هشتم زندگی کم کم داره یاد میگیره چهار دست و پا بشه، به خوبی و راحتی سر جاش می شینه و با صدای بلند می خنده... هر کسی که در حال خروج از خونه باشه خوشو توی بغلش پرتاب می کنه تا باهاش بره...
مادر شوهرم میگه از پا قدم دختر ماست، به هر حال هر چی که هست برادرم این هفته ازدواج کرد.. عروسمون دختر خیلی خوبیه و مراسم عقدکنونشون اونقدر خوب بود که حد نداشت. اصلا انگار همه چی به راحتی و سرعت جور می شد. چقدر خوبه همه آدمها به همین راحتی و سادگی ازدواج کنن... چقدر خوش میگذره!
روزهای زندگی چه زود میگذرند... چشممان را باز کردیم و باز سالی دگر نو شد و رقمی دیگر به سنمان اضافه شد... یک زمان این روزها را چه دور میدیدم... اما خورشید آنقدر چرخید و چرخید که همه آنچه به نظرم بسیار دور میآمد فرا رسید و گذشت و ...
دخترم شش ماهگیاش را پشت سرگذاشت. غذا خوردن را شروع کرد و روز به روز با حرکات جدیدش ما را در حیرت و لذت فرو برد. تعطیلات عید با پدر و مادرم رفتیم به جزیرهی کیش. آنجا آنقدر آرام و زیبا و دلانگیز بود که من و همسرم به شوخی میگفتیم که ما دیگر برنمیگردیم. عمر سفرمان بیشتر از 10 روز بود اما وقتی که تمام شد انگار به اندازهی چشم بر هم زدنی گذشت.... خیال میکنم که کل زندگیمان در این دنیا هم مثل همان سفر است؛ وقتی شروعش میکنی فکر نمیکنی- حتی تصورش را هم نمیکنی- که آنقدر زود تمام شود!! اما سفر تمام میشود و تو باید به خانهات برگردی.. خانهای که خودت ساخته ای... و این خانهی خود ساخته است که حتی فکرش اشک آدم را در میآورد!!
از میانه های سفر بود که مریض شدم. به زور قرص سرماخوردگی و استامینفن خودم را سرپا نگه داشتم اما وقتی به تهران برگشتیم بیماری ام بیشتر از 10 روز طول کشید. ستایش طفلکی هم حسابی مریض شد و بعد از آن سفر زیبا روزهای سختی برای همه ما رقم خورد. این بیماری خیلی از ضعفهای درونیام را برایم نمایان کرد که دیگر از دانستنشان خسته شدهام ای کاش میشد از شر همه بدیهایم یکجا خلاص شوم....
برای ستایش: دختر نازم کج خلقی های مرا در روزهای بیماری ببخش... سعی می کنم آنقدر خودم را قوی کنم که حتی در بدترین شرایط جسمانی هم اگر خواستی بتوانم تمام روز بغلت کنم! سعی می کنم آنقدر خودم را قوی کنم که اگر تمام روز نق زدی حوصله ام سر نرود و سرم از درد به حال ترکیدن نیفتد و از فرط ناتوانی به گریه کردن با صدای بلند پناه نیاورم! سعی می کنم آنقدر خودم را قوی کنم که اگر شب تا صبح یک ربع یک بار برای شیر خوردن بیدار شدی، من خسته نشوم و اگر صبح طوری از خواب بیدار شدم که انگار شب قبل کوه کنده ام باز هم به اندازه کافی نیرو و انرژی داشته باشم تا با تو بازی کنم و بخندم...
قول قول قول... باشه؟
ستایش شاید خیلی زودتر از آن چیزی که انتظار می رفت شروع به حرف زدن کرد!!! البته منظورم از حرف زدن خارج کردن اصوات جالبی است که توجه همه را به سوی خودش جلب می کند. از روزهای آخر سه ماهگی دخترمان چل چل زبانی اش را شروع کرده است. GAW, BAW, AUW, AAA و صداهای خنده دار دیگر.
موهای دخترم مثل این بچه قرتی های این دوره زمانه سیخ سیخ توی هواست.هنوز هم بعد از سه ماه از تولدش تاج سرش نخوابیده.همیشه و در هر حالی که باشد از حمام خوشش می آید. از وقتی که خندیدن را یاد گرفته صد برابر شیرین شده. وقتی می خندد اکثر اوقات زبانش را هم بیرون می آورد. تازگی ها یاد گرفته چیزی را که در دهانش می گذاریم با دستش نگه دارد. گاهی چنان محو نگاه کردن دستهای خودش می شود که چشمهایش به سمت مرکز چپ می شوند! وقتی گرسنه می شود ملچ ملچ دستش را می خورد. طفلک هر گونه دارو و چیز تلخ و بدمزه ای را که به دهانش بریزیم نهایت کاری که می کند کج و کوله کرده صورتش است...
خلاصه اش که بچه داری روز به روز شیرین تر می شود. و من به عنوان یک فوق لیسانس مهندسی عمران از دانشگاه تهران و با چند سال سابقه کار کارشناسی و مدیریتی در چند شرکت مختلف پایتخت اکنون مفتخرم که در خانه نشسته ام و تمام وقتم را صرف بچه ام می کنم... حتی چند روز پیش که برای اولین بار بعد از زایمان به شرکت رفتم حتی ذره ای در دلم از اینکه دیگر آنجا کار نمی کنم احساس ناخوشایندی نداشتم، چرا که حالا دیگر واقعا و عملا به این نتیجه رسیده ام که کاری که اکنون دارم به مراتب مهمتر است...
ما مهندسها هزار چیز را طراحی می کنیم، تا یک روز ساخته شود، تا یک روز یک انسان از آن استفاده کند؛ اما من به عنوان یک مادر، اکنون دارم بدون واسطه در ساختن یک انسان مشارکت می کنم.... این منم که با حضور مثبت و فعالم در کنار فرزندم می توانم تمامی احساسات خوب و موثر را در وجود او نهادینه کنم و آینده ای درخشان برایش بسازم و اگر او انسانی سالم باشد پس از آن فرزندش و سپس فرزندش و سپس... پس من در ساختن یک نسل بی انتها موثر هستم. دخترم باید بداند که من او را خواسته ام، حضورش در زندگی من و همسرم بسیار نیکو و دلپذیر است، من برای او وقت می گذارم، او برای من از همه چیز مهمتر است، از شغل و موقعیت اجتماعی و پول و هزار هزار چیز دیگر؛ من او را دوست دارم، من او را خواسته ام و همیشه می خواهم... اکنون که او ضعیف و کوچک و ناتوان است و به من نیاز دارد هرگز تنهایش نمی گذارم و در این کار فقط و فقط خداوند ناظر بر اعمال من است. امیدوارم حتی ذره ای و هرگز خیال نکنم که روزی انتظار بازگشت این محبت را از جانب فرزندم دارم چرا که دلم میخواهد تنها و تنها به خاطر خداوند، مادر خوبی باشم...
ستایش سه ماهه میشود و لذت مادر بودن برای من روز به روز بیشتر از پیش...
هر چند که بچهم توی اون هفتهای که هوای تهران کثیف و به شدت آلوده بود مریش شد و سینهاش مثل آدمبزرگها خسخس میکرد و انگار که گوشت تن من آب میشد... اما الان خوب شده و حسابی به شیطونی افتاده...
قبلاً وقتی مادرم عکس العملهای احساساتی در مورد بچه هایش نشان می داد با حرفهای منطقی و استدلال عاقلانه از او انتقاد می کردم. حالا می فهمم وقتی می گفت هنوز مادر نشده ای چه معنی می داد... دوستانی که هنوز صاحب فرزند نشده اند این جمله را بسیار کلیشه ای و تکراری و بی مزه قلمداد می کنند اما واقعاً تا خودتان مادر نشده اید تا خودتان پدر نشده اید هرگز نخواهید فهمید این چه حسی است...
دخترم اولین مسافرت زندگی اش را رفت. اولین سرمای زندگی اش را خورد. و در اولین محرم زندگی اش صدای دسته های عزاداری رو شنید...
وقتی فکر می کنم محرم پارسال هیچ نقطه ای از ستایش در وجودم نبود و الان این همه تمامی وجود مرا پر کرده است؛ یک جوری می شوم!!!!
عاشقشم
دلم نمی خواست از سختی ها حرف بزنم، مبادا حکایتی مگو باشد از نارضایتی و جلوه ای پنهان از ناشکری...
ولی حالا که آن روزهای سخت گذشته دلم می خواهد ثبتشان کنم تا یادم نرود ...
وقتی دخترم به دنیا آمد تا سه روز تقریباً گرسنه بود چرا که مادرش شیر خیلی کمی داشت و او هنوز آنقدر قوی نشده بود تا بتواند خوب بنوشد. من نیمه های شب سراسیمه و ملامتگر خویشتن،بیدار می شدم؛ در تاریکی می نشستم و عاجزانه به درگاه خدا دعا می کردم... یا رازق الطفل الصغیر... یا رازق الطفل الصغیر.... با اینکه مدتها بود نذر نکرده بودم، با اینکه مدتها بود مستقیماً واقعه ای مادی را از خداوند طلب نکرده بودم؛ آن شب نزدیکیهای سحر، من از گرسنگی فرزندم و بی قراری های دلخراش او چنان مضطر به درگاه خداوند التماس کردم که روز بعد سینه هایم پر از شیر شده بود!!! اما گویا آن دعا کافی نبود!!! حالا من شیر داشتم اما ستایش نمی توانست بخورد!! طبق عادت روزهای اولش که با قطره چکان آغوز را به داخل دهانش ریخته بودیم، چند دقیقه تقلا می کرد و بعد گریه سر می داد چرا که باز هم گرسنه بود... مادرم پیشم نبود، بدنم آزرده و دردناک بود و دخترم مرتب گریه می کرد.
آن روزها که گذشت خیال کردم بحران را پشت سرگذاشته ام؛ اما وقتی دخترم توانایی کافی برای نوشیدن شیر را پیدا کرد یکی دو روز نگذشته بود که باز دوباره عصرها و نیمه های شب گریه می کرد. این بار نه گریه هایی مثل قبلاً ، ممتد و با صدای بلند؛ بلکه ممتد با صدای بلند و در حالیکه صورتش ناگهان بنفش می شد و انگار که نفسش می خواست بند بیاید... وقتی به این حال می افتاد انگار گوشت تنم آب می شد...
بعد از روز دهم که خاله ام به منزل خودش رفت و من برای نگهداری فرزندم و کارهای خانه تنها شدم سختی ها چند برابر شد. صورت دخترم از بس جوش زده بود سرخ شده بود؛ بهم می گفتند گرمی نخور. هر روز از دل درد گریه می کرد؛ بهم می گفتند سردی نخور! چند روز گذشته باعث شده بود خانه زندگی ام حسابی به هم بریزد، کارهای خانه بیشتر از همیشه بود، هر روز باید لباسهای ستایش را می شستم و اگر غذا درست نمی کردم گرسنه می ماندیم، غذای بیرون هم که با این دل دردهای ستایش تحریم شده بود.
من و همسرم قبل از تولد دخترمان آموزشهایی درباره رفتار با نوزاد تازه متولد شده دیده بودیم که یکی از مهم ترین پارامترهایش این بود که در دو ماه اول تولد هیچ کس جز پدر و مادر بچه را به آغوش نکشد و بچه دست به دست نشود تا ترس در وجودش ریشه نگیرد چرا که اعتماد به نفس او در تمام دوران زندگی اش به کودکی و نوزادی اش وابسته است. خلاصه که ما به هر زبانی که بلد بودیم این موضوع را به اطرافیان می گفتیم اما خب کسی گوشش بدهکار نبود. آن روزها به من فشار روانی زیادی وارد شد، از طرفی نسبت به فرزندم احساس مسؤولیت می کردم، از طرفی احساسات زیبای خانواده ام را نمی توانستم نادیده بگیرم و از طرفی همسرم در اجرای آنچه فکر می کرد برای دخترمان لازم و مفید است بسیار مصر و جدی بود... به هر حال ما تا جای ممکن تلاشمان را کردیم تا آنچه می دانستیم درست است را اجرا کنیم اما تعامل با دیگران دشوار بود...
این مشکلمان کم کم داشت حل می شد که ناگهان اتفاقی افتاد که مثل یک طوفان سهمگین تمام وجودمان را زیر و رو کرد... اتفاقی باور نکردنی و عجیب و شوکه کننده... حرفهایی شنیدیم و چیزهایی دیدیم که در عین آموزندگی بسیار دردناک بودند و در میدان امتحانی الهی قرار گرفتیم که انصافاً سخت بود و سخت هست...
کار به جایی رسید که یک روز صبح احساس کردم اصلاً روحیه لازم برای نگهداری ستایش را ندارم. آنقدر شکننده شده بودم که وقتی او گریه می کرد من هم با او زار زار می گریستم... همسرم هم که همیشه دلداری دهنده دردهای من بود حال و روزش خیییییلی وخیم تر بود... چهار کیلو در جریان وقایعی که طی این هفته ها رخ داد لاغر شده... دخترمان هم انگار که فهمیده بود ما عصبی و نگران هستیم، بیشتر بی قراری می کرد و از آن دل دردهایی می گرفت که یکهو سیاه می شد و آدم را می ترساند. این شد که چند روزی رفتیم خانه مادرشوهرم تا عمه ها و عمو ها و مادر بزرگ در نگهداری ستایش کمکمان کنند و ما هم دور و برمان شلوغ باشد تا غممان یادمان برود...
البته که آن غم عمیق هنوز هست و شاید تا پایان عمر و زندگی پس از مرگ نیز باشد....
به هر حال من این روزها روحیه ام کمی بهتر است اما همسرم گهگداری ساکت و مغموم گوشه ای می نشیند و آن شوق و ذوق روزهای اول پدر شدن را گویی ندارد... این واقعه تمام وجودمان را سخت تکان داده است و انگار دین و ایمان عده زیادی را این وسط در الک ریخته، تا ببینیم آخر کار چه کسانی رد می شوند و چه کسانی می مانند... پناه بر خدا....
امیدوارم پایان این اتفاق برایمان خیر باشد...
بهبودی وضعیت دل درد ستایش باعث شده قدر شبها را بدانم؛ شبها بدون گریه های دلخراش نازنین دخترم که حالا آرام و معصوم کنار پدرش خوابیده...
برای ما دعا کنید...